سلام و عرض ارادت دارم به دوستان نیکم که مخلصانه درین کلبه ویرانه سر میزنند.امیدوارم همیشه زندگی کام نیکان بچرخد.اینک شعری از دلنوشته های خودم را برایتان مینویسم.تا سکوت را درین صفحه بشکنم.
اواز اب ساحل برگشت موج ان زیبا نظاره بود
شب پرستاره بود
تا دور دست ها نسیم نرم میوزیدو شمیم
عاشقانه بود
در دور دست دور ان تک درخت سرو
تنها ستاده بود
و خدا را نشانه بود
من در خیال خویش ترا کردم جستجو
انشب من از خدا ترا کردم ارزو
در ساحل که بستر ان ریگزار تر
و لحاف جز اسمان نبود
با پنجه های خویش گشودم قلب خود
میخواستم ترا بینم اندرون
لیکن کسی نبود
اندیشه بودو من اندیشه شرح داد
سالهاست کین دریچه دست نخورده بود
کس نامده دران و کسی هم
نرفته بود
فریاد میزدم
تنها رهام مکن
تنها رهام مکن
لیکن کسی نبود
رفتم و مخروبه ی افکار خویش را
اهسته روفتم
پنداشتم که تو ویرانه را منزل و ماوا نموده ای
لیکن کسی نبود
شب با همه شکوه یکباره تار گشت
دیدم که باد ها میتاخت سوی من
طوفان ظالمانه فریاد میکشید
در جستجوی انی که زجا بر جهید و رفت
قلبت درید ز قفس هم پرید و رفت
پیوند ها نگر
یک یک برای تو فریاد میکشند
کینجا کسی نیست
کینجا کسی نیست
اره انجا کسی نبود
نوشته ناجیه هنرفر خالدی
+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت
14:54 |