تبليغاتX
کجایی بهترینم

طالب روانی است مداوا نمیشود

جاهل کلید و حل معما نمیشود

با نام پاک دین مبین اسلام

قتل قتال و وحشت بر پا  نمیشود

قربان ان شهید غریب وطن شوم

افگندی اش به خاک که بالا نمیشود

طعنه زنی که تو زنی و هیچ پوچی

دانی که زن مسل تو سودا نمیشود

ما پیش میرویم و بادارت در هراس

افغان کنیز و نوکر چاچا نمیشود

هم شوم هم پلید و هم دورهء سیاه

بگذشت دگر سیاست ملا نمیشود

تهداب دین که اسلام نام  اش است

مستحکم است با تو که بیجا نمیشود

 ناجیه هنرفر خالدی

+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 1:52 |

سلام به دوستان عزیز و نیکم که درین ادبکده سر میزنند . امیدوارم زندگی به کامتان باشد. یعنی زندگی به کام نیکان باشد. و با این ارزومندی .تازه سروده خویش را برایتان تقدیم مینمایم.


تو که پر رنگ ترین نام میان همه گانی

تو که پر شور و نشاط و هیجانی

تو سرودی

تو فسونی

تو بیانی

ز کتاب زندگانی

نام زیبای ترا

من چسان پاک نموده چرا محوه بسازم

ز فضای خانه ام

بوی عطر نفس های ترا

من چسان برگیرم

چرا تازه نسازم

ان همه تصور هات

که به دیواره قصر ارزو هام بند است

من چسان تا نموده

چرا ساده بسازم

وه چه رنگین و چه زیباست زندگیم با رویات

زندگی را چرا رنگ بگیرم

چرا قصه نسازم



نوشته ناجیه هنرفر

+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در شنبه چهارم تیر 1390 و ساعت 17:45 |

سلام و عرض ارادت دارم به دوستان نیکم که مخلصانه درین کلبه ویرانه سر میزنند.امیدوارم همیشه زندگی کام نیکان بچرخد.اینک شعری از دلنوشته های خودم را برایتان مینویسم.تا سکوت را درین صفحه بشکنم.


اواز اب ساحل برگشت موج ان زیبا نظاره بود

شب پرستاره بود

تا دور دست ها نسیم نرم میوزیدو شمیم

عاشقانه بود

در دور دست دور ان تک درخت سرو

تنها ستاده بود

و خدا را نشانه بود

من در خیال خویش ترا کردم جستجو

انشب من از خدا ترا کردم ارزو

در ساحل که بستر ان ریگزار تر

و لحاف جز اسمان نبود

با پنجه های خویش گشودم قلب خود

میخواستم ترا بینم اندرون

لیکن کسی نبود

اندیشه بودو من اندیشه شرح داد

سالهاست کین دریچه دست نخورده بود

کس نامده دران و کسی هم

نرفته بود

فریاد میزدم

تنها رهام مکن

تنها رهام مکن

لیکن کسی نبود

رفتم و مخروبه ی افکار خویش را

اهسته روفتم

پنداشتم که تو ویرانه را منزل و ماوا نموده ای

لیکن کسی نبود

شب با همه شکوه یکباره تار گشت

دیدم که باد ها میتاخت سوی من

طوفان ظالمانه فریاد میکشید

در جستجوی انی که زجا بر جهید و رفت

قلبت درید ز قفس هم پرید و رفت

پیوند ها نگر

یک یک برای تو فریاد میکشند

کینجا کسی نیست

کینجا کسی نیست

اره انجا کسی نبود



نوشته ناجیه هنرفر خالدی





+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در سه شنبه سوم اسفند 1389 و ساعت 14:54 |

تو کجایی؟

به کدام گوشه ی افتاده ی تو ؟

روی بوریای کی خوابیده ی تو ؟

به سرت سایه ی است ؟

یا که چون بی کس و بی خانه ی تو ؟

وقتی تو رفتی و چشمان من

خالی از تو و تصویرت گشت

هر کجا رفتم و گشتم

هرکسی را زتو پرسیدم و گفتم

شانه ها بالا شد

و جواب منفی بود

که ندیده اند ترا

و تو عمریست ازین کوچه سفر کردی و رفتی

بهترینم کجا رفتی که رفتی؟

تو چرا بر نگشتی؟


ناجیه هنرفر

+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 21:2 |


سلام به دوستان گرامی اینک با شعر  تازه بروزم امید وارم قابلیت قبول دوستان را داشته باشد.


ز دو چشمش شراب میخواهی؟
کشش و اضطراب میخواهی ؟

اه ای دل زچه اسیر شدی
رنج درد و عذاب میخواهی ؟

تو همش نیک باش و نیکی کن

ز گنهگار ثواب میخواهی ؟

چشمش ائینه ز بی دردیست

تو ز بی دین کتاب میخواهی ؟

نشود زنده ان ضمیر که مرد

تو ز میت حساب میخواهی ؟

صبرمیکن تو با قضا و قدر

زچه ای جان شتاب میخواهی ؟

دور باش همیش زاتش تیز

مگر از خود کباب میخواهی ؟

جمع چون طالبان نشسته اند

تو درین جمع رباب میخواهی ؟

قلب های پر از تنفر زجر

چهره هارا نقاب میخواهی ؟

خوب و زشتش قبول کن ای جان

زندگی را چه ناب میخواهی ؟

هیچ بیراهه ای مرو ای دوست

اب را در سراب میخواهی ؟

عاصی شهر ما همین میگفت
باز رنج و عتاب میخواهی

عروس بخت را به دار کشند

تو ز صحرا گلاب میخواهی ؟

جاهلان اند و ظلم پیشه شان

تو به شب افتاب میخواهی ؟

زود بشتاب که روز میگذرد

روز روشن تو خواب میخواهی ؟

عمل اندیشه و زبانت نیک

گر دعا مستجاب میخواهی ؟


         ناجیه هنرفر خالدی
+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 15:15 |

گه به اندیشه ات است

چقدر خون ریختی 

چقدر طفل یتیم گشته زتو

چقدر زن بیوه

تو به زن  که حامی صلح است نیاندیشیدی

مزرعه

خاک خدا را به اتش زده و

تو بر انسان نیندیشیدی

جنگل سبز پر از رویا را وقتی غارت کردی

تو به باران نیندیشیدی

تو به خود گفتی بدست میارم

چه بدست اوردی ؟

اشک اطفال یتیم

دامن پر ز گناه

چادرپینه یی مادر را

یا که هم صلح و صفای که به فرزند خودت قول دادی

چه بدست اوردی ؟

تو به نام های نام

تو به نامطالب پرچم خلق مجاهد

همه جا را غارت

تو قلمرو به خاکستر و طبیعت را

کشتی

تو به وجدان نیا ندیشیدی

این زمین اب هوا جنگل وهم دریا ها

زاهدان خدا بودند

زاهدان خدا را خیانت کردی

تو اگر هرچی بنامی خودت

تو به ما حامیی جنگی

تو به ما مرد نه ایی نامردی

حال اگر زره ترا وجدان است

پس بمیر

پس برو

تا که صفا اید پیش

ما صلح میخواهیم

جنگ بس اتش بس

زور مرد دست زن و فکر جوان میخواهیم

غم بس غربت بس

انچه گفته خدایم همان میخواهیم

شرک بس شیطان بس

تو دگر پیر شدی مردنی استی

به زمین که تو خاین شده ای

رفتنی استی

تو به فردای که او امدنی بود نیاندیشیدی

و به الفاظ فصیح

پیش خدا رفتنی بودی نیندیشیدی

 

                                                         ناجیه هنرفر

+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 17:33 |

سلام به عزیزان که درین ادبکده سر میزنند. امروز یکی از خاطرات شیرین زندگی ام را به شما حکایه مینمایم. و تحفه گویا به مناسبت 24 جوزا روز مادر در کابل.دستان مادر خود و تمام مادران را بوسیده وتبریک گفته و انرا  به دستان مبارک مادرم تقدیم مینمایم.

میدانی که چرا

من به گلدانک خود جای گل

تخم های رومی

میکارم ؟

تا که بوی وطنم کردک ما در کابل

نرود از یادم

یاد انروز به خیر

 من و مادرکم بیل زدیم

خاک ها را سر و زیر ساختیم

و زمان که تخم میریخیم

هر دو دعوا داشتیم

دل من گل میخواست مادرم ترکاری

میگفتم نه

نه نه نه

گل گل زیباییست

عاقبت دم دم کلکین ها را

همگی گل کاشتیم و عقب ترکاری

حال هم وقتی که بوی ز رومی ها به مشامم برسد

بوی دست مادر و همان کردک ما در کابل

تازه شود

روز های خوشی زود گذشت

جنگ امد

دشمن انس به نیرنگ امد

برق هم برق زدنی رفت که رفت

طفلکانم زمن اب خواستند

پدر و مادر شان من بودم

تربیه و تغذیه ی شان با من بود

طفلکانم همه گل ها بودند

عشق خود استین بر میزد

نیمه ی اب چاه صرف و هم مختص ان با من بود

دختر خاله ی من میگفت

وای

من اگر نیمی ازین اب کشم

باید هم هفته ی بستر باشم

میخندیدم

من نی ام

 عشق من است اب کشد

عشق من بر گل ها

عشق من بر میهن

سال ها رفت و از ان روز گذشت

ابر غربت امد

غربت و بی وطنی دست مرا از

پشت  بست

کردک ما دگر انجا نماند

عطر دست مادر شامل کرد ها نماند

کرد ها را همه گی ریگ ریختند

و به جای گل و هم ترکاری  سنگ کاشتند


ناجیه هنرفر خالدی




+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 16:44 |
عزیز ان خواننده بعد عرض سلام به صفحه من خوش امدید.

چه نکردی تو برای دل من

دل که سرد و خموش بود به سان دل سنگ

دل که دل نبود نفرت بود

نفرت از دنیا

نفرت از دنیایان

نفرت از هر چهره

چهره گر زشت و گر زیبا بود

دل چو بیگانه ی بر صدر و تنم تنها بود

چه نکردی تو  برای دل من

تو  زدودی غم دل تو مصفا نمودی به من

خانه دل

تخم عشقت نشاندی

گل عشقت سر زد

مرغک شوق سرود نغمه به گل

تو با دستان پر از مهر و صفا

نفرت ها را

نرم و  اهسته  درو  میکردی

و به جای خار ها

زدی پیوند به هر شاخه نفرت یک گل

دل سنگم نرم شد

گلزاری دلم حاصل داد

حاصل بس بزرگ

که شدم عاشق تو

و به خود گفتم من

چه نکردی تو برای دل من

                                    

                                                     ناجیه هنرفر خالدی


+ نوشته شده توسط ناجیه هنرفر در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 19:9 |


Powered By
BLOGFA.COM


654321